![]() |
![]() |
|
| دنیا - موفقیت - خوشبختی |
|
انار
وقتی که در قلب اناری زندگی می کردم صدای دانه ای را شنیدم که می گفت:«در آینده درخت بلندی خواهم شد که باد در میان شاخه هایم آواز خواهد خواند و خورشید روی برگهایم خواهد رقصید و من در گذر فصل ها نیرومندتر و زیباتر خواهم شد!» دانه ی دیگری گفت:«ای رفیق !چقدر نادانی!زمانی که من مانند تو کوچک بودم چنین خیالاتی در سر میپروراندم. اما پس از اینکه قادر به سنجش همه چیز با معیار عقل شدم دریافتم که همه ی آرزوها و رویاهایم بیهوده بوده است.» سومین دانه گفت:«اما من چیزی در خودمان نمی بینم که چنین آینده ی بزرگی را پیشگویی کند.» دانه ی چهارم گفت:«اگر آینده ی ما بهتر از امروز نباشد پس زندگی بیهوده ای خواهیم داشت.» پنجمین دانه گفت:«چرا بر سر آینده ای که هنوز نیامده است مجادله کنیم در حالی که نمی دانیم امروز چه خواهد شد!» ششمین دانه گفت:«تا ابد همین گونه باقی خواهیم ماند.» هفتمین دانه گفت:«من آینده را به روشنی می بینم اما نمی دانم چگونه آن را بیان کنم.» سپس دانه ی هشتم نهم دهم و دیگر دانه ها نیز به سخن در آمدند و بدلیل صداهای بسیار دیگر نتوانستم چیزی بفهمم.پس در همان روز انار را ترک کردم و در درون «به» ساکن شدم!جایی که دانه هایش کم است و در سکوت و آرامش زندگی می کنند! ازکتاب پیامبر و دیوانه جبران خلیل جبران ****** ۱۷ فروردین تولد لاگم بوده!با دو روز تاخیر تولدش مبارک!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 10:51 توسط کاتالیا |
|
|
اگر آنچه که می خوری مستت نکند از آنروست که گرسنگیت آنقدر که باید نبوده است!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 16:4 توسط کاتالیا |
|
|
گوسفند سیاه شهری بود که همة اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانة یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانة خودش که آنرا هم دزد زده بود. به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری میدزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی میدزدید. داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها. دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده. از کتاب "شاه گوش می کند" ایتالو کالوینو |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 20:43 توسط کاتالیا |
|
|
آخرین پله آسمان سالها پیش از این ****
عرفان نظر آهاری
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 21:45 توسط کاتالیا |
|
|
آه اگر آزادي سرودي مي خواند كوچك ، همچون گلوگاه پرنده ئي، هيچ كجا ديواري فروريخته بر جاي نمي ماند. ساليانٍ بسيار نمي بايست دريافتن را كه هر ويرانه نشاني از غيابٍ انساني ست كه حضورٍ انسان آباداني ست. احمد شاملو |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم بهمن 1386ساعت 19:20 توسط کاتالیا |
|
|
آیا به شتر نگاه نمی کنند که چگونه آفریده شده ؛ و به آسمان که چگونه برافراشته شده؛ و به کوه ها که چگونه بر پا داشته شده؛و به زمین که چگونه گسترده شده است؛ غاشیه 20-17 ما یک باغچه ی کوچک داریم که توی ان یک درخت انار است. هر روز نگاهش می کنم و به او فکر می کنم. به ریشه هایش فکر می کنم که تا کجاها رفته و چه کار می کند. فکر می کنم آیا درخت برای بزرگ شدنش درد می کشد؟ هر وقت برگهایش می ریزد،توی دلم می گویم: « دیگر تمام شد، مرد» اما هر سال خدایا تو دوباره برگ های تازه به درخت انارمان می دهی و جوانه توی دست هایش می گذاری. شب می خوابم و صبح می بینم گل داده است. گل های قرمز قرمز. ذوق می کنم و می گویم : «خدایا تو معرکه ای!» گلهای قرمز که انار می شود، من همینطور می مانم که آخر چطوری؟خدایا ! تو آخر چطوری از هیچ چیز همه چیز درست می کنی. کنار باغچه می نشینم ، یک مشت خاک برمی دارم و می گویم:« آخر قرمزی انار از کجای این خاک در می آید؟ شیرینی و قیافه ی قشنگش از کجا؟ یک خاک و این همه رنگ ، این همه بو ، این همه طعم!» خدایا به یادت می افتم ، حتی با دیدن دانه های سرخ انار. برگرفته از نامه های خط خطی عرفان نظر آهاری
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 22:31 توسط کاتالیا |
|
|
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم ، که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش و او یک ریز و پی در پی دم گرم خمودش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدینسان بشکند دائم سکوت مرگبارم را دکتر علی شریعتی |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 6:53 توسط کاتالیا |
|
|
اگر خدا نباشد همه چیز مجاز است. داستایوسکی |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم تیر 1386ساعت 13:28 توسط کاتالیا |
|
|
و در آغاز هیچ نبود، کلمه بود ، و آن کلمه خدا بود. عظمت همواره در جستجوی چشمی است که او را ببیند ، و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد و زیبایی همواره تشنه ی دلی که به او عشق ورزد و جبروت نیازمند اراده ای که در برابرش ، به دلخواه،رام گردد و غرور در آرزوی عصیان مغروری است که بشکندش و سیرابش کند و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر جبروت و مغرور، اما کسی نداشت. خدا آفریدگار بود و چگونه می توانست نیافریند؟ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 10:35 توسط کاتالیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
جبران خلیل جبران :
پروردگارا به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم. دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم. بینش ده تا تفاوت این دو را بفهمم. مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند. الهی آمین ********** گل ارکیده پیام آور عشق، زیبایی و خرد ورزی در جهان است. در چین این گل نشانگر خلوص و بی گناهی کودکان می باشد. ارکیده صورتی بیانگر عشق پاک و نوع بسیار مشهور آن کاتالیا (Cattalya) بیانگر جذابیت بی انتها بوده که بیشتر در روز مادر از آن در دسته های گل استفاده می شود. |
| پیوندهای روزانه |
|
آقا بهنام عزیز دل با من و من بیدل! حلیمه جووونم نازنین جووون موسی جووون سمیه جووون عیسی جووون ثریا جووون زهرا کوچولوی من حسن شیرعلی آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
خوشبختی موفقیت آفرینش دوستی مناجات بدون شرح کلام گهربار بزرگان |
|
RSS
|